گاهی وقتا به خدا فکر می کنم تو تنهایی خودم وقتی دارم قدم میزنم .. شاید او هم گاهی به من فکر می کند . همیشه ساکت است و فقط گوش می کند اما با من اشک میریزد ....
و نمی دانم کجاست ، هیچ وقت هم او را ندیده ا م
بچگی ها دوست داشتم ببینم اما حالا نه ، چون میدانم اگر خدا قابل دیدن و شنیدن و لمس کردن بود دیگر خدا نبود .... و شوقی برای رسیدن به او وجود نداشت
و میدانم اگر می خواست همه چیز را بر وفق مراد هر کسی درست کند دیگر خدا نبود ، چون او باید خیلی صبور باشد .. او با علم و دانش و حکمتی که دارد می توانند صبرکند اما گاهی او هم مثل من اشک میریزد ..
در هر حس خوب و پاکی .. هر نسیمی .... می توان او را حس کرد ...
هر برگ سبزو زرد و نارنجی ... برگ خشک نارنجی و زرد که زیر پا صدای خش خش می کند و من هی دوست دارم بیشتر له شان کنم ... هر وقت می بینم میروم و پایم را روش می گذارم تا صدای خش خش کند و با خود می گوییم این برگ از تمام توان خود استفاده کرد ...

(یادگاری)
با من به آرامی سخن بگو
من درختی پیرم
ولی توی تنم
پرنده ای کوچک آرام روی تخمهایش خوابیده است
بر تن من تیغ مکش برای عکس قلبی که با او برتنم کشیده ای
ببین برگهای من سایه بر تن پرنده ای دارند که روی تخمهایش خوابیده است
میخواهی بگذری آهسته بگذر
یا اصلا بگذار مسیرت عوض شود
میبینی که من پاهایم بسته است
تو از باغ کناری بگذر
بگذار پرنده ام آرام بخوابد
تن من زخمی شود او درد میکشد
او درد بکشد تخمهایش خراب خواهند شد
و اگر پرنده ای نباشد
آواز خواهد مرد
موضوع مطلب : دلنوشته / شعر