✿...✿
 
 
۱۳۸٩/۳/۸ :: ٩:٢٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : زینب

امروز شنبه بود.درواقع آخرین امتحانم رو دادم.
وقتی رفتم مدرسه کلی بامریم وفاطمه و بچه ها سلام و احوال پرسی کردم. .کلی داشتیم میگفتیم میخندیدیم خردادم کارنامه میدن.از جلسه امتحان که اومدیم رفتیم آب بخوریم که مریم اومد روبوسی و خداحافظی.سرم و بلند کردم برگشتم دیدم مریم پشته سرمه.یه لحظه دوباره بهش نگاه کردم.توی چشاش کلی غصه بود.توی چشای منم همینطور.
اومد طرفم بوسم کرد.منم بوسش کردم.دوباره بهش نگاه کردم.دلم خیلی براش تنگ شده بود.یه نگاه دیگه به هم کردیم و یه خنده ی دروغی که پشتش کلی غم بود تحویل هم دادیم و با سر خداحافظ کردیم و رفت..بعدشم با بچه های کلاس یه ذره بزن و برقص کردیم و رفتن.من هم بایکی ازهمکلاسیهام که هر روز با اون می اومدم خونه رفتم. اون موقع گریمون نگرفت.بقیه رو نمیدونم اما وقتی تنها شدم دلم واسه خیلی روزا و خیلی چیزا تنگ شد
به هر حال خداحافظ کلاس و درس ومدرسه و همه ی خاطرات..خداحافظ



موضوع مطلب :


درباره وبلاگ
زینب

سلام دوستان عزیز من زینب هستم 15سالمه اهل خوزستانم. شعرهایی که دراین وبلاگ مینویسم ازدلنوشته های خودمه واگردلنوشته ی خودم نبوداسم شاعر رو زیرشعرمینویسم. @@@@@@@@@@@@@@ دنیا زیباست زیبا و کودکانه اگر به آن زیبا بنگریم اگر می خواهیم همچون کودکان زندگی کنیم زیبایی های دنیا را دریاب زیرا بهشت همینجاست
نويسندگان
صفحات وبلاگ
RSS Feed
90$iYa$i
ليست وبلاگهای به روز شده
90$iYa$i

کد آهنگ